برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
تا حالا ندیده بودم دختر کوچولوها چطوری دلتنگ میشن.مامان گفت با همین نیشگون های ریز!..ملکه که در رو باز کرد ، نگاه من و حامد زودتر از هر چیزی، دختر کوچولو رو جستجو کرد.یخ و سرد ایستاده بود و نگاهمون میکرد ... تمام قربون صدقه ها و بغل کردنام یخش رو باز نکرد... چقدر زود غریبگی کرد و من چقدر اون لحظه ترسیدم.همگی دور هم نشستیم و من دستمو انداختم دورش و به خودم چسبوندمش ؛ و مشغول صحبت با خانواده شدم ... مامان و ملکه یه عالمه حرف داشتن ، همین طور بقیه .آروم آروم نیشگون های ریزش روی دستم شروع میشه ... دردم می اومد ، اما چیزی نگفتم و عکس العملی نشون ندادم ، شاید من واقعا مستحق اون دردای ریزش بودم.به حرف زدن با خانواده ادامه میدم...کسی تا حالا افسردگیِ دختر بچه ها رو دیده ؟توو این یه بار زندگی دنیوی ، چه چیزایی رو دارم تجربه میکنم .... اونا ساکت میشن ، حرف نمیزنن ، حتی نسبت به کارتونا و چیزایی که بهشون علاقه مند هستن ، واکنشی نشون نمیدن و میگن حوصله نداریم و انجامش نمیدن...اسباب بازی ها یکی یکی از چمدون بیرون میان .... یخش کمی باز میشه :- " چرا منو نبردی با خودت ؟ "نمیخوام جلوی دیگران حرف بزنم ... می برمش اتاق خواهر .- " من هر روز بهت نگفتم که نمی تونستم ببرمت ؟ که باید پدر بیاد و اجازه رفتن به شما رو قانونی بده ؟ نگفتم بهت که هزار کار نصفه و نیمه دارم که مجبور شدم برم و تمومشون کنم ؟ نگفتم باید هر روز برم ادارات مختلف و کلی کارای مختلف انجام بدم ؟ اینا رو من هر روز بهت نمی گفتم ؟ "- خب تو چرا منو با خودت نبردی؟- گفتم بهت که ... حالا پدر اومده که کارای تو رو انجام بده که تو هم با ما بتونی بیای ، اصلا اومده که 40 روز پیش ما بمونه ، قول داده من و تو رو ببره سفر. قراره به هر سه تامون کلی
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
اینبار نه به عنوان شاگرد ، که در قامت یک دوست ، به دیدار زن فرهیخته ای رفتم که در زمان اقامتم در این دیار بسیار کمک رسانم بود.. درب خانه اش را میزنم و دیدارها تازه میشود.او یک آدم اجتماعی ست ، که به آداب و معاشرت اهمیت زیادی میدهد .. هم صحبتی با او، لحظات خوشی را برایم رقم زد.کمی زعفران ، یک بسته خرما و کمی پسته ، سوغاتی من برای او بود ..اما تا لحظه ی آخر جلوی در هم ، اصرار داشت که این خوراکی ها را با خودم برگردانم ، و اینکه نباید برای دیدنش هزینه ای متحمل میشدم.به نظرم آمد که او مثل ما با تعریف سوغاتی آشنایی ندارد !...پی نوشت:گویا این دفعه سومی بود که داشت خونه ش رو سم پاشی میکرد ، اونم به خاطر سوسک های ریز !آقای سم پاش اینبار آب پاکی رو ریخته بود روی دستش : " ببین مادام ! ما آمار همسایه های بغلی شما رو در آوردیم ، یه خانواده ی هندی کنار خونتون هست .. اونا هم به اندازه کافی کثیف هستند ، و هم به خاطر باورهاشون سوسک رو نمیکشن ... این مشکل شما حل نمیشه."خلاصه یه جورایی گفته بود همینی که هست، شما هر چقدر سم پاشی کنی بازم سوسک از اونجا به خونه تون میاد .خونه اش رو گذاشته بود واسه ی فروش..من بدون روتوش:* چه آدم خبیثی شدم ، تمام مدت که دکتر ال در مورد این مشکل و فروختن خونه اش حرف میزد ، لبخند رو لبم بود و خوشحال بودم .. فقط به این خاطر که یکی دیگه رو هم ، با خودم در مورد هندی ها، هم عقیده می دیدم !* موقع خداحافظیِ آخر ، حرفایی بهم زد ، شبیه نصیحت های مادرانه ... و من تمام راه برگشت ، قدم زدم و توو افکار و حرفایی که شنیدم غرق شدم." تو نمی تونی حدس بزنی که چقدر زندگیِ یه مرد دور از همسرش می تونه سخت باشه .. از خوشبختی ای که دارین لذت ببرین و سعی کن زنی باشی که اون می پرسته. ".
+&nbs
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور